زندگی گفتم از تو زیبا تر چیست؟گفت عشق عاشق شدم دیدم زیباست اما می سوزاند. به عشق گفتم : از تو زیباتر کیست؟ گفت دوستی.یاری جستم و در اوج زیبایی ها غرق شدم.
تقدیم به همسرم![]()
یادمان باشد اگر روزی خاطرمان تنها شد, طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
زندگی گفتم از تو زیبا تر چیست؟گفت عشق عاشق شدم دیدم زیباست اما می سوزاند. به عشق گفتم : از تو زیباتر کیست؟ گفت دوستی.یاری جستم و در اوج زیبایی ها غرق شدم.
تقدیم به همسرم![]()
زندگی گفتم از تو زیبا تر چیست؟گفت عشق عاشق شدم دیدم زیباست اما می سوزاند. به عشق گفتم : از تو زیباتر کیست؟ گفت دوستی.یاری جستم و در اوج زیبایی ها غرق شدم.
تقدیم به همسرم![]()
بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی . بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی . بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی . بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد . بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان . بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد .
بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری . بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود . بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی . بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند . بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر . بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی
بههترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی . بهترین ترانه و آهنگ آن است که ، تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد . بهترین مسافرت آن است که ، همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی . بهترین خانه آن است که ، همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی . بهترین احساس آن
بهترین انگیزه آن است که ، تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد . بهترین هدف آن است که ، قابل دسترسی باشد . بهترین هدیه آن است که ، بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود . بهترین حادثه آن است که ، زندگی تو را متحول سازد . بهترین خاطره آن است که ، تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سرحال سازد .
بهترین منظره آن است که ، صورتی را با اشک شوق ببینی . و بالاخره بهترین انسان آن است که ، به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه بر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح اوست و این را فقط خدا می داند و بس...
بنده کوچک خدا، سادینا
باز از جنون عشق سوی تو آمدم
بیگانگی مکن که به بوی تو آمدم
در بر رخم مبند که همچون نگاه شوق
با کاروان اشک به سوی تو آمدم
از شهر بند عقل به سر منزل جنون
این سان به شوق دیدن روی تو آمدم
از رفته عذرخواه و ز آینده بیمناک
اشفته تر ز حلقه موی تو آمدم
مانند اشک دور ز دیدار مردمان
با سر دویده تا سر کوی تو آمدم.
![]()
امشب یه حال عجیبی دارم/ یه خلعی تو وجودم حس میکنم/ یه کلماتی تو وجودم گنگن /گم شدن/نمیدونم چه حسیه /مثل یه جور دلتنگیه / مثل یه جور نگرانی /بی تابی /دوست داشتن /تنهایی یا کسی و داشتن / با خودم غریبم /دلم برا خودم تنگ شده /قشنگی دوست داشتن و دوست داشته شدن /نگرانی از اینده /دور نمای گذشته/ارزوها و خواسته ها / فردا یکی از مهمترین روزای زندگی منه ایندفه یکم فرق داره /نمیدونم چرا گاهی ادم تو خوشی هم دلش میگیره و غم دلش و سنگین می کنه خیلی حرفا هست که ادم دلش میخواد بتونه به کسی بگه اما همیشه تو اینطور مواقع تنها بودم شایدم به قول معروف سرمایه هر دلی حرفایی هست که برای نگفتن داره / اما من کسیو دارم که همیشه باهام همراهه و همیشه شاکرم .اشک نمیزاره دیکه تایپ کنم .
یا حق![]()
در کتابی تاریخی دیدم که هادی خلیفه عباسی ، شیفته کنیزکی غادر نام بود، که به سیما زیبا تر زنان و لطیف طبع تر ایشان و در ادب فزون تر از ایشان بود. و نیکو تر از باقی همی خواند . شبی که وی با وی به منادمت بنشسته و آواز سر داده بود ، ناگاه رنگ هادی دیگرگون شد و آثار اندوه بر چهره اش نمایان گردید.زن گفت : امیر را چه می شود؟، خداوند مکروهی وی را ننماید ؟ هادی گفت : هم اکنون از خاطرم بگذشت که من خواهم مرد و هارون برادرم پس از من به خلافت رسد و تو همین گونه که با من بنشسته ای ، با وی بنشینی .
زن گفت : خداوند، مرا بعد از تو باقی مگذارد. و به ملاطفت برخواست بل آن خیال از خاطر وی بزداید. عطائی وی را گفت ناگزیر باید سوگندان سخت خوری که پس از من با وی به خلوت منشینی . زن سوگند بخورد و هادی از او پیمانی استوار نیز بگرفت و سپس بیرون شد و کس به نزد برادرش هارون فرستاد و سوگندش بداد که پس از او با (غادر) به خلوت منشیند . از وی نیز چنان پیمانی بگرفت. ماهی بیش نگذشت که هادی بمرد. خلافت به هارون رسید.روزی کنیزک را خواست و وی را تکلیف منادمت نمود. زن گفت ، امیر با آن پیمان ها و سوگند ها چه می کند؟ گفت: کفاره تو و خود را پرداخته ام .سپس با وی خلوت کرد و زن نزد وی مقامی یافت که ساعتی دوریش را تحمل نمیتوانست کرد . تا شبی زن بر دامن هارون خفته بود که ناگاه پرریشان برخاست. هارون گفت : فدایت شوم ، ترا چه می شود ؟ گفت : برادرت را به خواب دیدم که این ابیات را همی خواند :
"پس از آن که من همسایه ساکنان گورستان شدم، عهدم بشکستی".
"مرا فراموش کردی و چونان دورویان سوگندان خویش بشکستی"
"به پیمان شکنی ، برادرم را همسر گزیدی، کسی که تو را غادر نامید، چه نیک نامید"
"مونس تازه مبارکت مباد، و گردش روزگار به کامت مباد"
"امید که تا صبح به من پیوندی و چنان شوی که بامدادی من شدم."
گمان میکنم هم امشب بدو خواهم پیوست . هارون گفت : فدایت شوم ، این خوابی پریشان بیش نیست. گفت : نه ، سپس به لرزه افتاد و مضطرب گشت و بمرد .
امیدوارم خوشتون اومده باشه دیدم قشنگه دلم نیومد براتون ننویسمش .
یا حق
سلام به همه شما دوستان عزیزم
خیلی وقته که فرصت نکردم بیام و کمی سرتونو درد بیارم دلم تنگول شده بود. گویا 5 شنبه ماه رمضان امسال هم شروع میشه پیشاپیش تو این ماه عزیز ازتون تقاضا دارم من رو هم موقع اذان و دعا یادتون باشه
یه مطلبی براتون به مناسبت این ماه مینویسم اگر دقت کنین میبینین حرفایی داره برا گفتن.
دوستون دارم
سادینا
مردی حلوا فروشی را گفت که یک رطل حلوایم به نسیه ده.حلوا فروش گفت : بچش ، حلوای نیکی است.گفت : من به قضای رمضان سال پیش روزه دارم. حلوا فروش گفت : پناه به خدا اگر با چون تو معامله کنم ، تو قرض خدا را سالی به دیگر سال عقب اندازی، با من چه خواهی کرد ؟
خداوندا ، تو را سپاسی شایسته تو بر آن نعمت هایی که شایسته اش نبودم و ارزانیم داشتی .
هر زمان که بر تقصیر خویش همی افزایم ، به بخشش خویش همی افزائی ، گوئی تقصیرات من مستوجب زیادتی بخشش تو است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
|
|
سلامی دوباره ![]()
امشب می خوام یکمی براتون حرف بزنم. از زیبایی های دنیا بگم ،از لطافت دوست داشتن و دوست داشته شدن بگم خلاصه می خوام یکم سرتون رو درد بیارم ![]()
جاتون خالی این چند روز، روزهای خیلی خوبی بود ،جحاز صمیمی ترین دوستم که بهتره بگم خواهرم که الان تقریبا 14 ساله باهم دوستیم رو بردیم خونه خودشون چیدیم
تا بعد عروسیشون (ولادت امام زمان) تا خونشون همراهیشون کنیم و براشون دعاهای خوب خوب کنیم ![]()
![]()
با دوستان رفتیم دریا جاتون حسابی خالی هوا بسیار خنک و عالی بود انگار روز ، روز دریا بود و شنا ،با همون لباس ( مانتو ، شلوار ، روسری ) پریدیم تو آب
، تا اومدیم به خودمون دیدیم ساعت 4 شده و ما هنوز تو آب بودیم.![]()
بهنرین روز عمرم بود که تا زندم یادم نمی ره.![]()
بساط کباب رو راه انداختیم اما اینقدر باد می زد و لب ساحل هم که هرچی هست شن
، با اجازتون کباب ما شد کباب شنی
، تا حالا کباب شنی خوردین؟!
عجب کبابیه زیر دندونامون بجای اینکه کباب رو حس کنیم بیشتر ماسه هارو خورد می کردیم
ولی همونشم کلی مزه داد خاطره ای شد فراموش نشدنی.![]()
سرتونم با حرفام درد آوردم اما خوب چه میشه کرد این دل من کوچیکه گاهی خاطرات خوش رو توش نگه نمی داره ، بهر حال جای همگی خالی بود ![]()
یا حق
هیچگاه نمی دانستم روزی خواهد رسید که کودکیم را برای درک این چنین پستی هایی از یک انسان به
بزرگسالی خواهم رساند.
هیچگاه گمان نمی کردم زندگانی اینقدر سخت و طاقت فرسا باشد .
هیچگاه گمان نمی کردم انسانها نیز چنان لعاب انسانی به خود گیرند و نقش نیک بر ظاهر گیرند.
ای کاش انسان ها می دانستند که می توانند به حقیقت یک انسان باشند .
ای کاش انسان ها می دانستند که چقدر خداوند دوستشان داشته که از روح خود در آنها دمیده تا انسانی ارزشمند و زیبا باشند .
چرا بعضی از انسانها درک نمی کنند برای چه به این دنیا آمده اند .
چرا معنی عشق/ زندگی/ عاطفه/ مهر/ محبت/ صداقت/ وفا/ دوستی/ همسر/ حقیقت و راستی را نمی فهمند و بی توجه و به سادگی از کنارشان عبور می کنند ؟!
پس
چه در سر دارند ؟! به چه فکر می کنند ؟! چه می خواهند ؟!
گاهی دلم برای بی ریایی کودکی هایم تنگ می شود
( سادینا )
کاش بودی تا دلم تنها نبود / تا اسیر غصه فردا نبود / کاش بودی تا نگاه خسته ام / بی خبر از موج و دریا ها نبود / کاش بودی تا دو دست عاشقم / غافل از لمس گل مینا نبود / کاش بودی تا زمستان دلم / این چنین پر سوز و سرما نبود / کاش بودی تا فقط باور کنی / بی تو هرگز زندگی زیبا نبود .![]()
سادینا
دلهاشون پر از غمه با من دارن تار می زنن
اینجا کسی با من و تو تنها دیگه نمی مونه
دلهای ما از بی کسی اینجا دیگه نمی پوسه
حیفه که تنها بمونیم تو باغ سبز زندگی
حیفه که اینجا بمیره دستای سبز بی کسی
بیا که با هم من و تو ترانه ها رو سر بدیم
تو کویر عشقمون گل بکاریم سفر کنیم
وقتی که سقف آسمون پر بشه از ستاره ها
می شه میون آسمون سر بزنن پرنده ها
وقتی که سرمای دلم دوباره پایون بگیره
دوباره باز تو گلدونم عشق تو جون می گیره
( شعر از خودم )
مثل مداد باشید : 1 . می توانی کارهای بزرگی کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد. 2 . گاهی باید از ان چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما اخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است . 4 . چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، ذغالی اهمییت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است . 5 . و سرانجام : مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ؟
بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند: امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است. من ترجیح می دهم اینگونه تصور کنم:امروز، آخرین روز زندگی من است و می خواهم طوری زندگی کنم که انگار دیگر هیچ فرصتی ندارم![]()
گفتم : هيشكي نميدونه تو دلم چي ميگذره. گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غير از تو كسي رو ندارم. گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد .:: ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم (ق/16): گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي! گفتي: فاذكروني اذكركم .:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره)
از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
برای تو می نویسم برای مهربانی چشمانت
برای صمیمیتی که در کلامت موج می زند
برای تو می نویسم
برای لبخند شیرینی که روی لبانت نقش می بندد
و برای نهال مهری که در سینه پرمهرت می روید
فقط برای تو می نویسم
که صدایت زیباترین ترانه هستی است
و برای نامت که پراز رازورمز زیبایی است
فقط برای تو می نویسم.
گل اگر خشک شد ساقه اش ميماند - دوست اگر جدا شد خاطرش ميماند
افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

تا تو رفتی این دل من بی تو تنها مانده است
آتشی زین کاروان رفته بر جا مانده است
روزها بگذشت و من در شوق دیدارم هنوز
منتظرچشمم به بازی های فردا مانده است
طاقت بار فراغت بیش از اینم مشکل است
همتی کاین رهرو کوی وفا وا مانده است
روزها و شبها با خیالت گفتگو ها کرده ام
زنده مجنون با امید عشق لیلا مانده است
شوق دیدار تو بر این دل تسلی می دهد
زین سبب در این مسیبت ها شکیبا مانده است
در میان بحر غم ها زورق قلبم شکست
قایق بشکسته سر گردان به دریا مانده است
سهم من از گردش دور زمان شادی نبود
بار سنگینی ز ناکامی و غم ها مانده است
کاش بودی و می دیدی چه دردی می کشم
ای طبیب منُ مریضت بی دوا مانده است
عمرا تا حلوای بعضی ها رو نخوره... !!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شب را دوست دارم چون مثل غم است
غم را دوست دارم چون همیشه با من است
من این شب زنده داری را دوست دارم
پریشان روزگاری را دوست دارم
به امید وصالت زنده ماندم
من این چشم انتظاری را دوست دارم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی
تاکه خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقع که افتاد وشکست
گل های رازقی شکوفه داده اند و نیلوفر باغچه
به دیوار انتظارم پیچیده و تو را صدا میزند حیاط خلوتمان
به دنبال گام های تو میگردد و هنوز
به لحظه آمدنت نرسیده است. قلب او نیز ُ همچون دل من
می تپد تا گام هایت را پذیرا باشد.من بی قرارم
در این سکوت گریانی.کاش در این هنگامه بهانه ام می شدی
و می آمدی تا در نگاهت حرف بزنم ای محبوب من.
مهستی، خواننده ایرانی در سن شصت سالگی به دلیل ابتلا به سرطان، در سانتا رزا در شمال کالیفرنیا درگذشت.
خبر درگذشت این خواننده قدیمی ابتدا در رسانه های فارسی زبان منتشر شد، وی از مدتها قبل به دلیل ابتلا به سرطان روده بیمار و بستری بود.
خدیجه دده بالا که بعدها با روی آوردن به خوانندگی نام هنری مهستی را برای خود برگزید، در سال 1946(1325) متولد شد. در نوجوانی استعدادش برای خوانندگی توسط پرویز یاحقی، یکی از مشهورترین موسیقیدان های ایران، کشف شد.
نخستین آوازهای او در مجموعه گلهای رنگارنگ که در دهه چهل از رادیو ملی ایران پخش می شد، به کارهای او اعتبار بخشید و او را به خواننده ای محبوب در دهه های چهل و پنجاه بین مردم بدل ساخت و به علاوه راه را برای ورود خواهر بزرگترش، هایده به عالم خوانندگی نیز باز کرد.
کمی پس از انقلاب ، مهستی به بریتانیا رفت و پس از چند سال به آمریکا مهاجرت کرد. در سال 2005 نیز آکادمی جهانی هنر، ادبیات و رسانه ها از وی برای 35 سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آورد.
از وی بالغ بر 35 آلبوم موسیقی از جمله: "هوای یار"، "آشفته"، "مسافر" و "گل امید" منتشر شده که اغلب آنها با استقبال روبرو شده است.
در بهمن ماه سال گذشته مهستی اعلام کرد که مبتلا به سرطان پیشرفته است و غفلت در درمان آن، سبب وخامت بیماری شده است و از این طریق از جامعه ایرانیان درخواست کرد تا در برابر عوامل سرطان زا و یا نشانه های این بیماری هوشیاری بیشتری به خرج دهند.
مهدی ذکایی، سردبیر مجله جوانان در لس آنجلس در باره درگذشت مهستی می گوید: "وی روز گذشته در بیمارستان درگذشت، درحالی که با وخامت حالش به منزل دخترش، سحر در شمال کالیفرنیا رفته بود و دو روز آخر نیز در اغما به سر می برد."

چندیست که خبر اجرای کنسرت موسیقی ایرانی توسط محمدرضا لطفی و محمد قوی حلم به خبر اول محافل هنری تبدیل شده است. مسلما چنین اجرایی آن هم پس از 30 سال فاصله از جذابیت های خاص خود برخوردار خواهد بود. خصوصا شاید این تاخیر 30 ساله باعث زنده شدن بسیاری از خاطرات علاقمندان و شنوندگان اینگونه برنامه ها باشد. به همین دلیل چنین اجراهایی آن هم پس از سه دهه با استقبال مردم مواجه می شود. اما اولین نکته ای در محاورات و صحبت های مردم و مخاطبان به نظر می آید، قیمت بسیار بالای بلیط این برنامه آن هم قیمتی بین 20000 تا 30000 تومان می باشد.

هرچند هنر و هنرمند قیمت ندارد و نمی توان آن را با معیار های مالی سنجید ولی آیا انتخاب این قیمت و بهای بلیط برای کنسرت محمدرضا لطفی کاریست منطقی؟
آیا با این بهای بلیط شان و وجهۀ هنری محمدرضا لطفی افزایش خواهد یافت؟ وآیا بالا بردن قیمت بلیط دلیلی بر ارزش هنری و اجرایی موسیقی مورد نظر است؟ و بسیاری سوالات مشابه دیگر...
این چه رسمیست که هنرمندان طراز اول ما تا به شهرت می رسند رویه ای دیگر را انتخاب می کنند و هر جا کم می آورند دم از مردم و مردمی بودن می زنند و هنر خود را از آن مردم می دانند ولی در خلوت و درون، مردم را به هیچ انگاشته و فقط به آنها به عنوان وسیله ای برای شهرت طلبی نگاه می کنند.
و اینها چگونه هنرمندانی مردمی هستند که از ایران به یک شهر و 1-2 سالن مانند کاخ نیاوران و سعدآباد و تالار وزارت کشوربسنده کرده اند. آیا سایر شهر ها جزء این آب و خاک محسوب نمی شوند.
آیا این حضرات والاقدر روزی به ذهنشان خطور خواهد کرد که مثلا در شهر هایی مانند اهواز، ایلام ، کرمانشاه ، سنندج ، ارومیه ، اردبیل ، زابل ، زاهدان ، بندر عباس و ...به اجرای برنامه بپردازند یا این شهر ها و مردمان خونگرم آنها را در شان هنر والای خود نمی دانند؟

آقای لطفی پس از حدود 30 سال با قصدی کاملا شخصی به ایران بازگشتند و حتما می دانند که دوران طلایی تبلور موسیقی هنری ایران را از دست دادند و پس از سالها دوری در پی یافتن راه حلی برای پر کردن شکاف هنری و اتصالی برای این حلقۀ گمشدۀ هنری هستند. شکافی که در ادعا های مطبوعات پسند تحت عنوان ( آشتی جوانان با موسیقی سنتی و ملی ) مطرح می شود.
آیا قرار است طبق ادعا های مطرح شده در جلسات مطبوعاتی با اینگونه اجرا ها جوانان مملکت ما با موسیقی ملی آشتی کنند و مثلا به آن علاقمند شوند؟
احتمالا آقای لطفی یادشان رفته که روزگاری تفکرات سوسیالیستی داشتند و خود را در این زمینه فعال سیاسی و اجتماعی می دانستند ، حال چگونه لطفی سوسیالیست سالهای نه چندان دور به ناگهان در غرب به وصال حق می شتابد و پس از طی گذرای این دورۀ کوتاه به تفکری کاملا متفاوت میرسد؟
به نظر معیار اخیر آقای لطفی برای گزینش مخاطبان صرفا نگاهی مالی و اقتصادی است و مخاطبین کم بضاعت لیاقت استفاده از اینگونه برنامه ها را ندارند. سوال دیگراینکه اینگونه مخاطبان مورد نظر، چه درصدی از جامعۀ امروز ما را تشکیل می دهند؟ جامعه ای که اکثریت آن درگیر مسائل اولیۀ زندگی و نان شب هستند.
هوشنگ ابتهاجالبته اینگونه برخورد و نگاه به مخاطب تنها به تفکرات محمدرضا لطفی بر نمی گردد ، بلکه بسیاری از همنسلان و همقطاران وی نیز همین رویه را پیشه کرده اند. خوشبختانه هنوز آقای لطفی مانند بعضی از همدوره ها با عناوینی همچون خاکپا و تاج سرخود را به عضوی از اعضای مردم بند نکرده اند.
شاید آغاز این حرکت تجاری – اقتصادی را بتوان از کنسرت حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان با همکاری شرکت فراورده های لبنی کاله و تبلیغات آنچنانیش در نظر گرفت. برنامه ای که باعث شد قیمت بلیط کنسرت های موسیقی به ناگهان افزایش یابد . در زمان برگزاری این کنسرت قیمت واقعی و معقول اجراهای موسیقی برای برنامه های معمولی 2000 و 3000 تومان بود و برای برنامه های پر هزینه تر مانند ارکستر سنفونیک و ارکستر ملی و ... 5000 تومان.
این ابتکار فکری – فرهنگی – اقتصادی – تجاری حسین علیزاده و شرکت کاله باعث ادامه این روند از سوی سایر خلاقان همدوره نیز شد ، همانهایی که خود را خاک پای ملت ایران می دانستند و جز به رضای آنها نمی خواندند و نمی نواختند .
کم کم قیمت بلیط ها از 9000 تومان کنسرت کالۀ حسین علیزاده به 12000 تومان ، 15000تومان و 20000 تومان رسید واین پدیدۀ ضد مردمی و متمول پسند به تدریج گروههایی از جمله عارف را نیز آلودۀ خود ساخت که این مساله موجبات اعتراض بسیاری از اعضای گروه از جمله شهرام ناظری را فراهم کرده بود.

ولی این کنسرت هم با بلیط عجیب 20000 تومان برگزار شد و مخاطبان و علاقمندان تشنه به هر نحو ممکن برای دیدن برنامه به هر راهی متوسل شدند.
ظاهرا آقای لطفی هم برای عقب نماندن از قافله همین رویه را پیش گرفتند و برای این برنامۀ دو نفره بلیط 30000 تومانی را در نظر گرفتند . معلوم نیست در آیندۀ دور یا نزدیک ، اجرای گروه جوان شدۀ ! شیدا با چه قیمتی در انتظار مخاطبان است !؟
متاسفانه این ماجرا در حال تبدیل شدن به یک فرهنگ ناباب و نا معقول اجتماعی – فرهنگی است، فرهنگی که در آن طبقۀ متوسط و کم درآمد به عنوان مخاطب جایی ندارند.
امید است این سرنوشت مبهم وتلخ (دوری از مردم و اجتماع) گریبان سایر هنرمندان معاصر را نگیرد و موسیقی به عنوان یک هنر مردمی در اختیار همگان باشد و مخاطبان با هر گونه وسع مالی بتوانند از آن بهره ببرند. البته در روزگار معاصر به طرق مختلف به مردم و جامعۀ ما توهین شده است امیدواریم در وادی هنر به مردم و مخاطبین هنرو درک و شعور آنها بیش از این توهین نشود.


بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
نه به فردایی پر از حادثه می اندیشم نه به دنیایی پر از خاطره می اندیشم نه به خویش و نه به عالم ، نه به پاییز و بهار نه به امواج پر از آینه می اندیشم نه به این بار گران ، نه به این آب روان نه به این و نه به آن ، به تو می اندیشم